خطبه تاريخی حضرت فاطمه زهرا(س) پس ازرحلت پيامبر(۲)   

و شما اکنون خيال مي کنيد که ارثي براي ما نيست ، آيا به احکام جاهليت روي آورديد درحاليکه هيچ حکمي بهتر از حکم خداوند براي کسانيکه به او ايمان دارند وجودندارد . آيا نمي دانيد؟! بلکه براي شما از خورشيد روشنتر است که من دختر رسول خدايم(ص).

اي مسلمانان ! آيا سزاوار است که ارث پدرم را(ظالمانه)از من بگيريد ؟

اي پسر ابي قحافه(ابوبکر)!آيا در کتاب خدا آمده است که تو از پدرت ارث بري و من از ارث پدر محروم باشم ، جداً که بدعت زشتي نهاده اي .آيا آگاهانه و عمدا کتاب خدا را کنار گذارده و پشت سرتان مي اندازيد ، درحاليکه قرآن مي فرمايد : سليمان (ع) از داوود(ع) ارث برد ، و درمورد ذکريا مي فرمايد : که او از خداوند درخواست نمود تا فرزندي به او عطا فرمايد تا از او و آل يعقوب ارث ببرد .

نيز فرمود : بعضي بستگانِ رحمي بر ديگرانشان اولويت دارند .

و باز فرمود : خداوند شما را درمورد فرزندانتان توصيه مي کنند که پسران دوبرابر دختران ارث مي برند ، و مي فرمايد : آنگاه که ترک دنيا مي کنند ، براي پدر و مادر و بستگان خود وصيت کنند به نيکي و اين حق است بر تقواپيشگان .

و شما خيال مي کنيد که من از پدرم هيچ بهره و ارثي نمي برم و هيچگونه نسبتي بين من و پدرم نيست.

آيا از حکمي که خداوند براي شما نازل فرموده ، پدرم را خارج کرده است ، يا اينکه مي گوييد اهل دو ملت از يکديگر ارث نمي برند .

و آيا من و پدرم از يک ملت نيستيم

يا اينکه ادعا مي کنيد که شما از پدرم و پسر عمم "علي(ع)" به قرآن کريم و شول احکام آن آگاه تريد.

آنک اين تو و اين شتر مهارشده (خلافت) که بر او سوار شدي ، بتاز که ملاقات مي کند تو را در رستاخيز ،و چه حاکم عادلي است خداوند متعال ، و چه نيکو کفيلي است محمد(ص)، و چه خوب وعده گاهي است قيامت .

آنگاه روز زيان اهل باطل است ، و آن روز از پشيماني سودي نمي بريد، پس براي هر چيزي جايگاهي است که بزودي آگاه مي شويد چه کساني را عذاب خوار کننده خداوند مي بلعد و در آتش هميشگي او جاي مي گيرند.
سپس رو به انصار کرده ، فرمود:
"اي گواهان بر امت اسلامي! و بازوان جامعه ! و نگهبانان آیين مقدس اسلام ! چرا در دفاع از حق من چشم فرو بستيد و در دادخواهي من اين گونه در خواب فرو رفته ايد.
آيا پدرم رسول خدا(ص) نبود که مي فرمود: حفظ حرمت مرد در حفظ حريم اولاد اوست .
چه با عجله همه چيز را فراموش کرديد و مرتکب اين ظلمها شديد، و چه زود آب بيني اين بزغاله به راه افتاد، در حاليکه شما را توان درک آنچه را که من مي گويم و عمل مي کنم، هست ، و نيروي حمايت از مطالبه حق مرا داريد.
آيا مي گوييد محمد(ص) ، رسول خدا ، مرده است پس اين مصيبتي است بزرگ و گسترده آن شکننده ، و شکافي است وسيع ، که رشته اتصال آن گسيخته .
با رحلت او تاريکی بر زمين چيره شده و ستارگان رنگ باختند و اميدها مرده اند و کوهها فرو افتاده اند وحريمها شکسته شده اند و حرمتها نيز با مرگ او مرده اند.
و به خدا قسم اين رحلت ، فاجعه اي بزرگ بود و مصيبتي عظيم که مثل او هرگز نيامده و خبر آن را خداوند متعال در کتاب خود ، قرآن داده است که در خانه هاي شمااست و شب و روز با او هستيد و بلند يا آرام و با تکيه به صوت آن را تلاوت مي کنيد.
و البته مصيبت فقدان انبيا و رسولان الهي قبلا هم وارد شده ، که ( مرگ براي رسولان خداوند نيز) حکمي است قطعي و تقديري است حتمي.
( چنانکه حق تعالي مي فرمايد):
و نيست محمد(ص) مگر رسول خدا که قبل از او نيز انبيا و پيامبراني بودند و در گذشتند و چون او از ميان شما با مرگ يا شهادت برود شما به ( دين آبا و اجدادتان در جاهليت) بر مي گرديد و اين بازگشت شما هيچ زياني بر خداوند وارد نمي کند ولي جزاي خير ( صبوران و) شاکرين را از جانب خداوند بزودي مي بينيد.
اي پسران  قيله ! آيا من در مورد ارثي که بايد از پدرم بگيرم، مورد ظلم واقع شدم در حالي که شما ناظر هستيد و سخنم را مي شنويد و داراي تشکل و جمعيت هستيد.
حجت بر شما( با شنيدن سخنان من) تمام است ، و هيچگونه جاي شبهه اي ( در مورد حق از دست رفته من) براي شما باقي نمانده است ، در حالي که شما صاحب لشکر وقدرت و سلاح و ادوات و نيروي لازم هستيد.
داوت من به شما رسيده ، پاسخ نمي دهيد و ناله من ( فضاي مدينه را پر کرده و شما) مي شنويد و کمک نمي کنيد ، در حالي که به جنگ آوري مشهوريد و به کارهاي خير و صلاح معروفيد. شما(در بين مسلمانان) به عنوان چهره هاي سرشناس و نيک و برگزيده انتخاب شديد . ( در کنار پدرم) با اعراب جاهلي و ديگر دشمنان اسلام جنگيديد و تحمل رنجها کرديد و در مقابل شجاعان دشمن مردانه ايستاديد.
ما اقدام نمي کرديم تا شما حرکت کنيد و اوامر ما را اطاعت مي کرديد. تا اينکه بوسيله ما حرکت اسلام شکل گرفت و انتظام يافت ، ( و درخت پر برکت دوران حاکميت اسلام به ثمر نشست) وپستاني پر شير يافت و عربده هاي مشرکين خفه شد و روزگار وفور تهمت و افترا به سر آمد و آتش کفر خاموش گرديد و ريشه هرج و مرج کنده شد و نظام دين اسلام استوار گرديد. پس چرا ( شما که اين چنين بوديد) بعد از آگاهي و ايمان از دين الهي برگشتيد و چرا پرچم هايي که از اسلام بر دوش داشتيد ، زمين گذاشته پنهان کاري مي کنيد و شما که پيشتازان بوديد، عقب نشستيد و بعد از ايمان به خدا مشرک شديد.
( مگر نشنيديد که خداوند مي فرمايد:)
آيا نمي جنگيد با عهد شکناني که تصميم به اخراج رسول خدا را دارند و با شما نيز جنگ نمودند
آيا از آنان مي ترسيد در حالي که ترس از خداوند بزرگ ، سزاوارتر است ، اگر مومن هستيد.
( با اين روشي که پيش گرفته ايد) مي بينم که براي هميشه زمين گير شده ايد و آن کس را که مي توانست شما را به حق رهبري و هدايت کند و به اداره امور و حد و مرز آن آشنا بود کنار گذارديد و با تنبلي کنار آمديد و خود را نجات يافته از محدوديت هايي که به خاطر اسلام تحمل مي کرديد ديده به زندگي بي قيد و بند رو آورديد ، پس يافته هاي خود را از اسلام از دست داديد . ( و فکر نکنيد که روگرداني شما لطمه اي به دين خدا مي زند) که خداوند متعال مي فرمايد:
"پس اگر شما و همه اهل زمين کافر شويد، خداوند از شما بي نياز و ستايش از او قطع نمي شود."
به هر حال بدانيد آنچه که گفتم با شناخت کامل از شما بود، از سستي و بي تفاوتي که شما رادر بر گرفته و لباس بي وفايي که تن و قلبتان را پوشانده.
( و لذا هيچ اثري از فريادم در شما نمي بينم)
ليکن آنچه گفتم سوز دلي بود که بيرون ريخت و خشم و غضبي بود که فوران کرد، که ديگر تحمل کتمان آن را نداشتم ، و درد سينه ام بود که ظاهر شد و اتمام حجتي بود بر شما.
پس بر شتر خلافت سوار شويد و خود را محکم به آن ببنديد ، اما بدانيد اين شتر بر پشت خود زخم دارد و پاي آن تاول زده و ننگ آن ( برپيشاني غاصب آن ) دائمي است ، که نشاني است از غضب خداوند و داغ زشتي است ابدي.
سوار بر آن ، به سوي آتش فروزان خدا مي رود و خود را در عذاب الهي که جان و دلش را فرا مي گيرد ، مي يابد.
پس آنچه که مي کنيد از ديدگاه خداوند غايب نبوده و بزودي نتيجه اين ستم خود را خواهيد ديد که ظالمين خيلي زود مي فهمند که بر سر آنان چه خواهد آمد.
و من دختر آن کسي هستم که از عذاب دردناک خداوند شما را انذار فرمود.
پس هر چه مي خواهيد بکنيد و ما هم وظيفه خود را انجام مي دهيم ، شما منتظر ( عقوبت اعمالتان) باشيد، ما هم منتظر ( حکم خدا) هستيم.

لینک نوشته
   خطبه تاريخی حضرت فاطمه زهرا(س) پس ازرحلت پيامبر (۱)   

بسم الله الرحمن الرحيم حمد مخصوص خداوند است بر نعمتهايش که عنايت فرمود، و شکر براي اوست بر الطاف ( باطني و روحانيش) که الهام نمود ، و ثنا و سپاس او راست بر پيشي گرفتن در عطا، آنهم از تمامي نعمتهاي متنوعي که خلق فرمود و بصورت گسترده بر ما ارزاني داشت ، و پي در پي بر ما منت ها نهاد، نعمتها و منت هايي که از حد شمارش بيرون ، و از حد تشکر و سپاس بلندتر، و انتهايش از درک انسان فراتر است. و فراخواند انسان را به شکر تا بر نعمتش افزوده و پي در پي بر شاکرين فرو ريزد. و سپاس انسان را طلبيد با کامل کردن نعمتهايش و با اين فراخواني به حمد و شکر عطايش را دو چندان کرد. و من با گفتن " اشهد ان لا اله الا الله" شهادت به يکتايي خداوند بزرگ مي دهم که جز او خدايي نيست و هيچ شريکي ندارد، کلمه اي که قلب و اعمال انسان را براي ذات مقدسش خالص کرده ، و با اعتقاد به آن ارتباط و اتصال بين خالق و مخلوق شکل مي گيرد. و او خود بود که روح اين کلام مقدس را در فکر ( و فطرت انسان ) نشانيد ( تا انسان بتواند با چشم درون او را ببيند و بستايد و بپرستد) ، که ديده ظاهر هرگز قدرت ديدارش را نداشته ، و زبان ياراي توصيفش را ندارد، و انديشه انديشمندان از درک ذاتش عاچز مانده است. او همه چيز را ( از عدم) آنگاه که هيچ آفريده اي نبود، خلق فرمود، بدون اينکه الگويي براي شکل مخلوقاتش داشته باشد. آري او هستي بخشيد با قدرت بي انتهايش و اراده بر کثرت و وفور آفريدگانش فرمود، در حالي که نه نيازي به آفريدن آنها داشت و نه سودي از نقش مخلوقاتش مي برد. اما خلق فرمود براي تحقق حکمتش و توجه بر طاعتش و اظهار قدرتش و عبوديت بندگانش ( زيرا اقتضاي حکمت، اظهار قدرت کامله و خلقت خلق است ، و نيز کمال مخلوق ، در سايه بندگي و اطاعت محقق مي شود) و ( با خلق اشياي زمينه ) دعوت بندگانش را تقويت نمود. سپس پاداش نيک را براي اطاعت و بندگي ، و مجازات و عقوبت را بر طغيان و سرکشي قرار داد، تا بندگانش از انتقام و مکافات ( عصيان) در امان مانده و زمينه هاي حرکت آنان به سوي بهشت برين فراهم آيد. و من شهادت مي دهم، پدرم محمد(ص) بنده و رسول خداوند است ،او را انتخاب و نام گذاري فرمود، قبل از اينکه به اين دنيا قدم نهد و براي پيامبري برگزيد، قبل از اينکه مبعوث شود، در آن هنگام که اثري از ديگر مخلوقات در عالم حضور نبود و در پرده اي از ظلمت در حد عدم نگهداي مي شدند. و اين انتخاب از جانب خداوند متعال ( آن هم در آن هنگام ) نشانه علم ذات مقدس پروردگار به عواقب امور و حاکي از تسلط او بر چرخش زمان و آگاهي او از حدود و اندازه مواضع و موقعيت ( مخلوقاتش ) در اين دنياست. خداوند " پدرم محمد( ص) " را مبعوث به رسالت فرمود تا هيچ کاستي براي هدايت بندگانش و تکامل خلقش نماند، و با اراده بر اين بعثت ،حکمتش محقق گردد و مقدرات قطعي خود را تنفيذ نمايد. پس " رسول خدا(ص) بندگان خدا را در امتهاي مختلف با ادياني گوناگون يافت ، دسته اي مقابل آتش سجده مي کردند و عده اي ساخته هاي خود را مي پرستيدند و اينکه مي دانستند خالقي بزرگ دارند، او را انکار مي نمودند. در اين هنگام خداوند به وسيله ( رسولش) محمد (ص) در تاريکي وحشتناک آنها طلوع فرمود و ابهام و سردگمي (شرک را ) از دلهايشان بيرون ريخت و پرده ها را از ديدگانشان برداشت و او براي هدايت مردم به پاخاست ، و از خواب گمراهي بيدارشان کرد و کوردلان رابينش بخشيد و دين استوار خداوند را نشانشان داد و آنها را به راه سعادت که راه خداوند بود دعوت نمود . سپس خداوند متعال او را از دنيا و دنيائيان گرفت و در حالي که اين ارتحال در کمال مهر و رحمت و حب و رغبت و بدون هيچ جبري انجام شد ، و رسول اکرم محمد (ص) از رنج اين دنيا راحت شد و اکنون در ميان ملائکه خوب و رضوان پروردگار بخشنده ، در جوار خداوند بزرگ قرار گرفته است . سلام و رحمت و برکات خداوند بر او باد. خطاب به مردم شما اي مردم ، مخاطبين خداوند در امر و نهي او، ونيز حمل کنندگان دين و وحي الهي و معتمدين او در ميان خودتان ، و همچنين رساننده پيام او به امتها هستيد. آنکه به حق رهبري مي کند به سوي خدا در ميان شما است. و اين عهدي است که از پيش با شما بسته شده و باقي مانده است( از حجج الهي) که جانشين قرار داد بر شما، و آن کتاب گوياي خداوند است.قرآني که راست مي گويد، و نوري که روشني مي بخشد و شعاعي درخشان دارد، آن هم با دليلها و برهانهاي واضح و محتوا و باطني آشکار، بطور ي که ظهور آن جلوه گراست و پيروي از آن انسان را به رضوا ن خداوند هدايت مي کند، و شنوائي از آن انسان را به سرمنزل نجات مي رساند. آري ، در قرآن دستيابي به حجت هاي نوراني الهي ، و واجبات بيان شده و محرمات نهي شده و ادله روشن ، و برهانهاي رسا و مستحبات فضيلت بخش و نيز مباهات ( که عمل به آنها اختياري است) ، و شريعت الهي که به صورت کتاب ( در اختيار بندگانش قرار گرفته ) ميسر مي شود. پس خداوند ايمان به خود را پاک کننده انسان از شرک و نماز را براي دور نمودن انسان از خود بزرگ بيني ( تکبر در مقابل خالق ) و پرداخت زکات ( حق فقرا و محرومين) را پاکيزگي درون و موجب افزايش روزي ، و روزه را براي تحقق خلوص انسان ، و حج را براي استواري دين مقرر فرمود. و عدالت را براي ايجاد محبت و نزديکي دلها ، و اطاعت از ما ( اهل بيت ) را حقظ نظام اجتماعي و امامت ما را مانع از هم گسيختگي جامعه قرار داد. و مبارزه و جهاد در راه خدا را موجب عزت اسلام ، و در مقاومت و صبر ، دستيابي به پاداش و اهداف الهي را مقرر فرموده . و نيز مصالح عمومي جامعه را در امر به معروف و نيکي به پدر ومادر را سپري در مقابل عقوبت ، و حکم قصاص را براي حفظ حرمت خون ، و وفاي به نذر را موجب آمرزش و توصيه به رعايت دقيق ميزان در معاملات را درمان خوي زشت کم فروشي ، و نهي از شرابخواري را براي جدايي از نجاستها ، و پرهيز از تهمت زدن را براي حفظ از لعن و رانده شدن از رحمت ، و دزدي نکردن را براي دستيابي به پاک دامني ، و بالاخره تحريم شرک را خالص شدن براي خدا در پذيرش ربانيتش قرار داد( که جز او پرورش دهنده اي نيست). پس تقوا پيشه کنيد ، آن هم کمال تقوا را ( خالص شويد براي خدا در تمام زمينه ها در درون و برون ) مباد که مرگتان سر رسد و مسلمان نباشيد. و به اطاعت از خداوند برخيزيد در آنچه که به شما امر کرده يا از آن شما را نهي فرموده ، همانا آگاهان و عارفان از ( عقوبت ) خدا مي هراسند. سپس فرموده :هان اي مردم! بدانيد من فاطمه ام و پدرم محمد (ص) است ، انتها و ابتداي کلامم يکي است ، هرگز آنچه که گويم غلط نبوده و آنچه که انجام مي دهم ظلم نيست. براستي که پيامبري از ميان خودتان بر شما مبعوث شد که رنج بديهايتان بر او گران و بر شمادلسوز و با مومنين با عاطفه و مهربان بود، اگر نسبت او بدانيد و او را بشناسيد ، قبول مي کنيد که او پدر من است ، نه پدر زنهاي شما، و نيز برادر پسر عمم " علي (ع) " نه برادر مردان شما، و چه خوب بستگي و نسبتي است با او ( که ما داريم نه شما). او تبليغ رسالت خويش نمود و با انذار، نبوت خويش را آشکار کرد و خط خود را از مشرکين جدا ساخت ، بر فرق آنان کوبيد و گلوي آنان را گرفت ( راه کفر را بر آنان بست )، و همه را با بيان حکمت و موعظه نيکو به راه خدا دعوت کرد . بتها را شکست ، سردمداران شرک و کفر را نابود ساخت ، تا جمعشان پاشيده شد و فرار را بر ماند ن ترجيح دادند، و نقاب از چهره حق افتاد ( و حق نمايان گشت ) ، و صداي رهبر دين طنين افکند ، و نعره شياطين خاموش شد ، و اراذل منافق هلاک شدند ، و رشته شوم کفر وشقاوت پاره شد و بالاخره دهان شما به کلمه اخلاص ( لا اله الا الله) باز شد. در حالي که رنگهايتان سپيد ( پريده ) بود و شکمهاي خالي تان ( از گرسنگي ) به پشت چسبيده بود، و شما در لبه پرتگاهي آتشين بوديد ، و به راحتي نوشيدن جرعه آب مغلوب مي شديد، و چون لقمه اي چرب هر حريصي را به طمع وامي داشتيد و چون ( جرقه اي کوتاه عمر) هنوز آتش نگرفته ، خاموش مي شديد ، و لگد کوب قدمها بوديد ، مانده آبهاي جاده ها را مي نوشيديد و با پوست حيوانات ( نه گوشت آنها) و برگ درختان ( نه ميوه آنها) خود را سير مي کرديد و درماندگاني ذليل بوديد ، و در ترس از ربوده شدن ( همچون بردگان ) توسط اطرافيانتان به سر مي برديد . خداوند با رسولش محمد (ص) ، شما را نجات داد ، بعد از آن همه حوادثي که رخ داد( که خود تاريخي به بزرگي تاريخ بشريت است )، بعد از گرفتاريهايي که از قلدران شما و گرگهاي عرب و سر کشان اهل کتاب تحمل کرد ، اما خدا هر گاه آتشي افروخته شد آن را خاموش کرد ، و نيز هر گاه شاخ شيطان ظاهر شد، ويا هر گاه افعي هاي پليد مشرکين دهان باز کردند، پيامبر خدا (ص) برادرش علي (ع) را در کام آنان افکند ، و او – علي (ع) – روگردان نبود ، مگر آنکه دشمنان را سخت گوشمالي مي داد و شراره آتش افروزان را با شمشيرش سرد و خاموش مي کرد. او – علي (ع) – کسي است که از تلاش در راه خدا رنجها ديده ، و هميشه در اجراي اوامر حق کوشيده ، نزديک به رسول خدا (ص) بود ، و آقاي دوستان خدا ، هميشه براي ( هر حرکتي در راه خدا) آماده بود ، و نصيحت مي کرد و جدي بود و سخت کوش . و حال آنکه شما در راه رفاه و خوش گذراني بسر مي برديد ، به زمين چسبيده بوديد و امن و امان در نعمتها مي غلطيديد ، و منتظر فرصتي بوديد تا چگونه روزگار بر ما برگردد، گوش به زنگ خبرها نشسته بوديد. در هنگامه هاي سخت ، فرار پيشه بوديد ، و در وقت نبرد ، فراري . و چون خداوند پيامبرش را به خانه انبيا(جايگاه اصليش) فراخواند، جايي که برگزيدگانش زندگي ميکنند ، خارهاي نفاقتان سربرون آورد ،و پوشش دينتان رنگ باخت و صداي سرکرده گمراهان درآمد و پست مهرهاي ذليل و ناشناخته ظهور کرد نازپرورده جاهلان مفسد زمزمه سرداد . پس بر دلها و زندگيتان سوارشد ، و آنگاه شيطان از کمين سربرون آورد ، درحاليکه شما را ميخواند ، و شما را لبيک گوي دعوت خود يافت و آماده براي پذيرش فريب او . سپس قيام ( عليه حق) را از شما خواست و شما را تسيم يافت ، غضبناکتان کرد و شما بر حق غضب کرديد . و غير از راهنمايي را که بايد ( شما را تا حق راه ميبرد ) انتخاب کرديد و به آبي که از آن شما نبود خود را سيراب نموديد . واين در حاليست که از پيماني که (بارسول و جانشين او) بسته بوديد چيزي نمي گذشت و زخم "رحلت رسول (ص)" هنوز باز و بدن مطهرش روي زمين بود . وشما ( حق جانشين را غصب کرديد) با اين بهانه که از فتنه مي ترسيم ، اما بدانيد شما خود در فتنه سقوط کرديد و آتش غضب خداوند کافران را دربر خواهد گرفت . اين عهدشکني با اين سرعت از شما بعيد بود ، چطور اين کار را کرديد، و به کجا ميرويد ، درحاليکه کتاب خدا پيش روي شماست و ابعاد آن ، ظاهر و گوياست و احکامش (چون نور) ميدرخشد و شعاعهايش چشم را خيره مي کند و نهيب هاي پرهيزدهنده آن مرتبا هشدار ميدهند ، و عوامل قرآن همه واضح و روشن است . اما شما جاي اورا پشت سر خود قرارداديد(درحاليکه قرآن امام شما بود ). آيا اراده بي مهري و بي رغبتي به قرآن را داريد و حکومت غير او را پذيرفتيد. ظالميني که جز قرآن را امام خود قراردهند ، بد جانشيني انتخاب کردند ، و هرکس ديني جز اسلام انتخاب کند از او قبول نشده و در آخرت از زيانکاران است . سپس شما آنقدر مهلت نداديد تا اين زخم جانسوز و دل غمديده آرام گيرد و کشيدنش (به اين سو و آن سو ) راحت شود ، پس آتش افروزي کرديد و براين آتش افروزي دامن مي زديد و شيطان را امام خويش قرارداده ، اجابت دعوتش ميکرديد ، و به خاموش کردن انبار نوراني خدا پرداختيد ، و سنتهاي نبي گرامي اسلام (ص) را تضعيف نموديد. ظاهر حق به خود گرفتيد و باطل را طلب کرديد و منافقانه براي " اهلبيت رسول(ص)" در کمينگاه ها نشسته (توطئه مي کنيد) ، و ما برروي لبه خنجرهاي شما صبر ميکنيم ، و نيزه هايتان را بر سينه هايمان تحمل ميکنيم . و شما اکنون خيال مي کنيد که ارثي براي ما نيست ، آيا به احکام جاهليت روي آورديد درحاليکه هيچ حکمي بهتر از حکم خداوند براي کسانيکه به او ايمان دارند وجودندارد . آيا نمي دانيد؟! بلکه براي شما از خورشيد روشنتر است که من دختر رسول خدايم(ص).

لینک نوشته
   السلام عليک يا ابا صالح المهدی   

نمي دانم از کجا شروع کنم . از کدام قسمت اين سفر معنوي بنويسم. از کدام عنايت و لطف پروردگار عزيزم بگويم. نميدانم چرا بعضيها نمي خواهند باور کنند که هميشه اين شيعيان صاحبي داشته اند که بيشتر از خودشان مراقب و نگران کارها و اعمالشان بوده اند.
درست در آن زماني که احساس ميکني نياز به تجديد قوا داري ,درست زماني که با تمام وجود احساس ميکني سراپا غرق در معصيت شده اي و زندگي تکراري روزمره تو را از آن حقيقت لا يزال دور کرده اند , در آن هنگام که فکر ميکني گناهان ميان تو و عشقت فاصله انداخته اند, با تمام وجود حسش ميکني .خيلي راحت بدون اينکه کوچکترين انتظاري داشته باشي باز هم با نهايت کرامت دعوتت ميکنند. دوباره و چند باره دعوتت ميکنند تا چيزي را باز هم برايت گوشزد نمايند و آن اينکه در مسلک عاشقان خستگي و نا اميدي راهي ندارد. هر چه هست شور است و تلاش است و اميد.
هفته پيش وقتي عصر داشتم خسته از پله هاي دانشگاه پايين مي آمدم درست کنار در خروجي ساختمان يک فرا خوان نظرم رو جلب کرد.با اينکه خيلي خسته بودم و حتي چيزي را که مي خواندم هم متوجه نميشدم اما نميدانم چرا باز هم خواندم . بايد ميخواندمش . چرا نمي دانم . وقتي دقيقتر شدم توانستم اردوي قم رو تشخيص بدهم . انگار چيزي در درونم فرو ريخت . با عجله به طرف محل ثبت نام رفتم اما درست وقتي من رسيدم مسئول آنجا داشت تعطيل ميکرد.وقتي مرا ديد بدون هيچ حرفي فقط گفت براي ثبت نام آمده اي .گفتم بله. وقتي زمان حرکت را پرسيدم دلم يهو ريخت . ميدانستم که رفتن به انجا دعوت نامه مي خواهد و من اونو نداشتم.زمان حرکت با زمان کلاسهاي درسيم کنتاکت داشت . احساس شرم ميکردم. مطمئن بودم که بار گناهانم خيلي بيشتر از آني شده که بشود برايم مجوز صادر کرد.بغض داشت خفه ام ميکرد.مسئول انجا وقتي چهره ام را ديد بدون اينکه چيزي گفته باشم گفت نگران کلاسها نباشيد ما ميتوانيم با اساتيد صحبت کنيم. باز هم با تمام وجودم احساس شرم کردم .اما اينبار به خاطر عنايتي که آقايم به اين شيعه گناهکارش داشت. بقيه کارها بدون اينکه بدانم چگونه خودشان جور شدند ..  
 
سفر پر باري بود. وقتي داشتم ميرفتم بارم خيلي سنگين بود .اما اونجا احساس ميکردم هر قدمي که تو حرم خانم و مسجد جمکران بر ميدارم سبکتر ميشوم .اينو با تمام وجودم حس ميکردم. حتي هر گوشه شهرهم  برايم نشاني بود از خاطرات و آرامش  .
 اين سفر هر گوشه اش برايم پر بود از درس و توفيق..در اين سفر با دوستاني آشنا شدم پاکتر از برگ درخت . با کساني همسفر شدم که روحي به بلنداي آسمان و وسعت دريا داشتند. عاشقاني که وقتي در کنارشان بودم احساس پوچ بودن ميکردم . در راه برگشت وقتي از توفيقي که در اين سفر به آنها دست داده بود تعريف ميکردند تازه فهميدم هنوز هيچ هيچم.  فقط خدا ميداند وقتي برايم از زيارت و نحوه ديدارشان با آيت ا.. بهجت تعريف ميکردند چه حالي داشتم. با کوچکترين بهانه اي اين توفيق از دستم رفته بود.و اين يعني اينکه من هنوز لياقت ديداراين شيعه واقعي آقايم را نداشتم چه رسد به ديدار...
احساس بدي بهم دست داده بود...
اما تنها چيزي که آرامم ميکرد و اميدوارم ميکرد اين بود که لا اقل در اين سفر دوستاني پيدا کردم  که به لياقتشان شک نداشتم. شايد اگر سالها هم در اين دانشگاه بودم از وجود چنين گلهايي آگاه نمي شدم و اين توفيقي بود که وقتي فکرش را ميکردم آرامم ميکرد.. براي چنين دوستاني هميشه و  در تمام مراحل زندگيم آرزوي توفيق روز افزون و موفقيت خواهم داشت.
و عاجزانه از آنها درخواست دارم اگرروزي به آرزوي ديرينه اشان رسيدند و به ملاقات نگارشان دست يافتند شفاعت مرا هم نزد آن عزيز غايبم نمايند .


اقا جانم شما را قسم ميدهم چشم به هم زدني مرا به حال خود رها نکنيد . هميشه و در همه حال  . راهنمايم باشيد تا در اين ظلمت روزگار سر به بيراهه نگذارم ..


در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود        از گوشه اي برون آ اي کوکب هدايت

 کمکم کنيد هميشه عاشق بمانم........

 

لینک نوشته
   السلام عليکم يا اهل بيت النبوه   

گر خلوت انس يار خواهی                   در مجلس يار بار خواهی

برخيز که يار مجلس آراست            اسباب طرب همه مهياست

می نوش و سماع شاهدان بين       خود عالم غيب را عيان بين

شب بی همتائيه. دست سخاوت هستی بازه. هر چی بخواين بهتون داده می شه.پس شما را به هر آنچه که پيشتون عزتش بالاترينه چيزهای بزرگ بخواهيد.اون حسرت و انتظار هميشگی يادمون نره.چرا که بدون اون نگار عزيزمون بزرگترين نعمتها هم برامون رنگ غربت و حسرت دارن. برای اون عزيز سفر کرده خيلی دعا کنيم که هر کجا هست خدا به سلامت داردش . سلام بيتابمان را بهش برساند و در فرج پر شکوهش تعجيل فرمايد.

                               اللهم عجل لوليک الفرج

لینک نوشته
   هيچ وقت خسته نخواهم شد..   

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشيده ای ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم...

لینک نوشته
   حس غريب تنهايی   

از جمله رفتگان اين راه دراز     باز آمده کيست تا به ما گويد راز

پس بر سر دو راهه آز و نياز    تا هيچ نمانی که نمی آيی باز

سلام به همه دوستان عزيزم.مدتی بود که نبودم.می دونم که همه رو خيلی اذيت کردم. نمی دونم چرا اما می خواستم يه مدتی خودم باشم و خودم.يه جورايی خسته بودم .دلم برای همتون تنگ شده بود.اما تصميم گرفته بودم يه مدتی ننويسم.مدتی بود که حتی برای خودم هم نمی نوشتم.آدم بعضی وقتها احساس ميکنه به سکوت بيشتراحتياج داره.احتياج داره که يه مدت حرف نزنه.يه مدت ساکت باشه.و من تو اين مدتی که نبودم خيلی چيزها ياد گرفتم.خيلی چيزها تجربه کردم.اما وقتی بهتر فکر می کنم می بينم تمام زندگی پر از تجربه هست.شيرين و تلخ.

بالاخره انتخاب واحد آخرين ترم دانشگاهمو هم انجام دادم.و اين ترم آخرين ترميه که دارم نشستن رو صندليهای محيط علم رو تجربه ميکنم.وقتی فکرشو ميکنم ميبينم بهترين دوران زندگيم رو همين نيمکتها و صندليهای علم آموزی سپری شده.و من چقدر زود بی آنکه خودم متوجه بشم بزرگ شدم.حالا که اين روزها و ماههای آخر می خوام به خودم بقبولانم که چاره ای جز جدا شدن از اين محيط رويايی و پر خاطره ندارم تمام وجودم پر ميشه از غم و اضطراب.بهترين دوران زندگيم تو لابلای اين کتابها و درسها و مشقها گذشت.اضطرابها و دلهره های شبهای امتحان.دل پيچه های سر جلسه امتحان.و شادان يا غمگين بودن لحظه های پس از امتحان.شيرينی لحظه های گرفتن نتايج و سرور ديدن کلمه « شاگرد اول» روی کارنامه و پريدن توی بغل دوستت از فرط خوشحالی.و تکرار تمام اين مراحل بی هيچ تغييری در ترم بعد وتنها تفاوت در چند ماه بزرگتر شدن.شيطنتهای سر کلاس و خنديدن های يواشکی و پچ پچ های سر کلاس که انگار هيچ وقت قصد تمام شدن نداشتند.خنديدنهای از ته دل و داشتن قلبی به پاکی آسمان.همه اينها مثل پرده سينما هر لحظه و هر دقيقه از جلوی چشمانت رد می شن و تو با حسرتی تمام با علم به اينکه ديگه اينها جز به عنوان خاطره هيچ وقت ديگه برات تکرار نخواهند شد سعی ميکنی به هر ترتيبی شده اون بغض سنگين رو از گلوت برش داری.به هر ترتيبی شده بايد جلو ی اشکاتو بگيری .بهترين دوستانو تو اين دوران پيدا کرديم.چقدر چيزها از همديگر ياد گرفتيم.بيشتر از خودمان به همديگه اعتماد کرديم و چه بزرگوارانه و بی دغدغه جواب اين اعتمادها را دريافت می کرديم.بودن در کنار دوستان مهربان و بزرگ توفيقی بود که هر کس فکر می کرد فقط اوست که در اين دوران شانس بدست آوردنشو پيدا کرده. من توی اين دوران دوستانی پيدا کردم که به بزرگی روح و صفای قلبشون ايمان دارم.آنها بزرگترين شانس نه تنها دوران تحصيل بلکه طول زندگيم بودند.من به بودن در کنار چنين بزرگانی هيشه افتخار کردم و بعد از اين هم خواهم کردتنها اميدی که باعث می شود اين روزهای سخت رو راحتتر تحمل کرده و پشت سر بگذارم اينه که دوستان بزرگ من هيچ وقت حتی پس از اين دوران هم منو تنها نخواهند گذاشت .با اميد به اينها و اميد به روزهايی بهتر و دلی مطمئن به ياری پروردگار عزيز چشم به آن دورها می دوزيم و اميدواريم که روزهای بهتر و بزرگتری پيش رو داشته باشيم.

 

دوستان عزيزم بهم قول بدين که هميشه در کنارم باشين.

............همتونو دوست دارم..............

 

 


 

 

لینک نوشته
   بک يا الله   


سلام به همه دوستان عزیزم و محبان و شیعیان حضرت امیر المومنین علی (ع)
.عزیزان این ایام پر از غم و اندوه را تسلیت می گم.روزها و شبهای بسیار بزرگ و با

عظمتیست.به قول یک عزیز وقتی یه مادری یک سا ل تمام فرزندش رو نمیبینه بعد از یک سال

وقتی بچه اشو می بینه چقدرررررر خوشحال میشه .چقدر بی تاب بود تا این لحظه برسه و

فرزند دلبندشو ببینه..ما گناهکارا هم تو مدت این یک سال چقدر از خدامون دور شده بودیم..دنیا

چقدر ما رو تو خودش غرق کرده بود.ولی خدا خیلیییییی مهربونه. یک سال تموم منتظر بود تا

برگردیم .خدای بزرگ به خدا ،بنده هاشو خیلی دوست داره حتی گناهکاراشو.فقط کافیه بگیم ای

خدای بزرگ و مهربان من دوباره برگشتم .اما روی نگاه کردن بهتو ندارم  .خیلی پشیمونم  .
 انشاا.. که هممون بهره کافی از این شبها رو ببریم و بتونیم با دستی پر این شبها رو پشت سر

بگذاریم و مورد غفران الهی قرار بگیریم.که اگه خدای نکرده این طور نباشه ضرر بزرگی

کردیم .
دوستان خیلی وقت بود که می خواستم بیام و هم با شما عزیزان یه درد دلی بکنم و هم پاسخ .
    اون دوست عزیزی که زحمت کشیده بود و برام نظر گذاشته بود( رهگذر)رو بدم :1


دوست عزیزم قبل از هر چیزی باید بگم خیلی خوشحالم که هنوز ایمان و اعتقاداتمون تا جایی

هست که خودمون بدونیم که بزرگی هست که داره نگامون می کنه و کوچکترین اعمالمون هم

از دید ایشون پنهان نیست .
اما دوست عزیز صادقانه به دلمون رجوع کنیم .چند ساله که این چنین ایامی میان و میرن و

ما فقط وقتی توشون قرار می گیریم یادمون می افته که آقایی هم داریم که باید منتظرش باشیم

و توصیه شدیم که برا آمدنش باید دعا کنیم و منتظر باشیم.مگه نه اینکه فقط تو این روزاست

که فکر می کنیم که اگه چنین مهمانی اومد باید اسباب پذیراییش هم آماده باشه و یهو یادمون

میافته که هیچی برای مهمانی ،اینچنین عزیز و بزرگ مهیا نکردیم. اونوقته که دلمون می لرزه

. احساس اضطراب بهمون دست میده که اگه این مهمان بزرگ بیاد من هیچی ندارم.اونوقته که

به قول شما تنها کاری که از دستمون بر میاد اینه که از ته دل به جای دعا برای اومدنش دعا

می کنیم که نیاد.اما دوست من خالصانه می پرسم آیا بعد از اینکه از اون حال خارج شدیم

.بعد از اینکه فهمیدیم که این مهمان عزیز قراره امروز نیاد ،چقدر این احساس پشیمانی در ما

پایداره .چقدر تلاش می کنیم که دیگه برای روز بعد که شاید  این مهمان در اون روز اومد

خودمونو مهیا کنیم.دلامونو از زنگار گناهان پاک کنیم و تا جایی که می توانیم تلاش کنیم تا

خونمونو تمیز و آماده کنیم. مگه نه اینکه بعد از دانستن اینکه این مهمان در جشن امسال هم

نخواهد آمد با دلی راحت، از فردا تمام قولهایی که به خودمون داده بودیمو فراموش می کنیم

.و باز هم میشیم همون میزبان بدی که دیگه حتی بعضی وقتا اصلا یادمون میره که یه همچین

مهمانی هم یک روزی قراره داشته باشیم.
دوست خوبم نمی دونم این حدیث گرانقدر رو از حضرت رسول اکرم (ص) شنیدین یا نه.پیامبر

بزرگمون می فرمایند:" برای فرج بسیار دعا کنید چرا که همین دعا گشایش در کارهای

خودتان است"
چقدر به این حدیث فکر کردین ؟ اصلا فکر کردین چرا دعا در فرج آقامون می تونه فرج در

کارهای خودمون باشه؟فقط کافیه در معنای این حدیث یه کم بیشتر فکر کنیم.
مگه نه اینکه وقتی خودمون مهمانی رو به خونمون دعوت می کنیم دیگه امکان نداره به این

مهمانی فکر نکنیم .حالا اگه این مهمان کسی باشه که برامون عزیزترین کس در زندگیمون 

باشه  ،اگه کسی باشه که سالها منتظرش بودیم چی؟اگه خیلی خیلی برامون محترم باشه چی؟

مگه نه اینکه تا سر حد بیهوشی هم که شده کارمی کنیم کار می کنیم و کار میکنیم .امکان

نداره که به خستگیهاش فکر کنیم .همش پیش خودمون فکر می کنیم من دعوتش کردم و اون قول

داده که بیاد .پس میاد .اگه بیاد و ببینه که من خونه امو ،سر و وضعمو ، تمیز نکردم چه

اتفاقی می افته .راستش اصلا دیگه امکان نداره که به این چیزا فکر کنیم .همش به اومدنش و

اینکه چه جوری می تونم براش سنگ تموم بزارم تا وقتی میاد ازم راضی باشه فکر می کنیم. و

اونجاست که دیگه شبو روز کار میکنیم و خداییش چقدر هم از این زحمتها و تلاشها لذت می

بریم .چون می دونیم که هر چی بیشتر زحمت بکشیم وقتی بیاد بیشتر ازمون راضی خواهد بود.
با این کارها مگه نه اینکه حالا غیر از اینکه برای این مهمان عزیز خودمونو آماده می کنیم

،به خیلی کارهای عقب افتاده خودمون هم که تو این مدت حال انجامشونو نداشتیم می تونیم

برسیم.؟ پیش خودمون می گیم چه خوب شد این مهمان عزیزو دعوت کردم .تونستم به خیلی

کارهام که تو این مدت عقب افتاده بودن برسم.و اونجاست که می فهمیم دعوت این مهمان

چقدر برای خودمون هم مفید بوده .چقدر خونه امون تمیز شده چقدر خودمون مرتبتر از همیشه

شدیم و چقدر جلو افتادیم ..
همینجاست که می تونیم معنی این حدیثو بفهمیم که می گه برای فرج بسیار دعا کنید
 .
پس دوست عزیز هیچ بهانه ای برای خودمون هم قابل قبول نخواهد بود تا خودمونو از دیدار

عزیزترین شخص در زندگیمون محروم کنیم .به جای اینکه به چیزهای دیگه فکر بکنیم تنها

چیزی که بهش فکر می کنیم اینه که هرچه زودتر دعوتش کنیم و خودمونو آماده کنیم تا لیاقت

دیدارشو پیدا کنیم.  حتی اگه لازم باشه که خودمونو برای بعضی کارها تو زحمت بندازیم.

پس شکی نمیمونه که تنها راه سعادتمون دعا کردن برای فرجه.

                                      اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

لینک نوشته
       

پارسال تقريبا همين روزا ي ماه شعبان بود که درست مثل اين چند روز دلم قرار نداشت...وقت ثبت نام براي اردوي جمکران دانشگاه تمام شده بود و من زماني متوجه شده بودم که درخواستم براي ثبت نام مورد قبول واقع نشد..يک چيزي از ته دل آتشم مي زد .سال پيشش توفيق داشتم نيمه شعبان را در جمکران باشم و خدا مي داند آن روز و لحظه ها و ساعتهايش براي من چگونه سپري مي شدند..با اينکه اولين بارم نبود که در آنجا حضور داشتم اما تاکنون عظمت آنجا را آنگونه در نيافته بودم.حس عجيبي بود که تا انسان در آن قرار نگيرد نمي فهمد..حضور در آن مکان مقدس آن هم در آن روز بزرگ برايم چيزي جز احساس تولد دوباره نبود..در آن لحظات ناب تنها چيزي که در دل هر عاشقي بود فقط اين بود که کاري کند که مطمئن باشد که در آن لحظه ها امام زمان (عج) از او راضي مي شود .يکي نماز مي خواند. يکي دعا مي خواند و ندبه مي کرد. ديگري در گوشه اي خزيده بود و در تنهاييش مبهوت اين عظمت بود ..در آن شب چه ها گذشت و چه ها درک کرديم خود مثنوي هفتاد من است...اما چه بگويم که هر وصلي را هجريست و فردا عصر بايد با هر چه برداشته بوديم و هر چه از دست داده بوديم بر مي گشتيم..لحظات بسيار سختي بود .دلتنگي عجيبي روي سينه ام سنگيني مي کرد .اصلا نمي دانستم در آن لحظات چه  بگويم و چه بخواهم.بي مهابا قطرات اشک بود که خالصانه صورت همه را خيس کرده بود. اما هيچ کس را ياراي سخن گفتن نبود ..سکوت سنگيني فضاي بين دوستان را پر کرده بود ..در آخرين لحظه همه سعي مي کردند آخرين خواسته اشان را با مولايشان در ميان بگذارند .اما من که لياقت نداشتم از آقا يم چيزي بخواهم ..همين که بر سرم منت گذاشته بودند و اين اجازه را داده بودند که در آن روز بزرگ در آن مکان بزرگ باشم نهايت بنده نوازي را کرده بودند..اما نه! بايد چيزي مي خواستم ..همان چيزي که هنوز از آن دور نشده به سنگيني سالها دلتنگش شده بودم...در آن لحظه از ته دل از مولايم خواستم تا به من اين اجازه را بدهند تا سال بعد هم در همين روز لياقت حضور در آن مکان با شکوه را داشته باشم..اين تنها اميدي بود که دل نا آرامم را در آن لحظات سخت جدايي آرامتر مي کرد
مي روم و دلخوش برگشتنم
آنکه ندارد سر رفتن منم
من که سر سفره لطف توام
چون دل از اين لطف و صفا بر کنم؟
مگر مي توان برد دلي را که ميهمان جمکران شده است.مگر مي توان گشود سر انگشتاني را که به ضريح عنايت صاحب الزمان (عج) گره خورده است!تن خسته را به اين اميد از درگاه عنايت مهدي (عج) بيرون مي برم و دل آشفته را به اين اميد در آستان محبت مهدي (عج) جا مي گذارم که باز هم ؛باز هم ؛باز هم ميهمان جمکران باشم.به اين اميد وداع مي گويم که هزار باره "سلام" کنم....

اما.....................................اکنون به من گفته بودند که لياقت حضور دوباره در آن مکان آرزوهايم را نداشتم..در آن چند روز فقط و فقط خدا و مولايم از دلم خبر داشتند .از گريه هايي که در نيمه هاي شب بي اختيار امانم را مي بريدند و دلي که تا اعماقش پر بود از اندوه و حسرت و حقارت...روز چهاردهم شعبان با دلي گرفته و پر حسرت جلوي تلويزيون نشسته بودم و مشغول تماشاي ويژه برنامه ولادت بودم ..اشک تمام صورتم را پر کرده بود .هيچ ابايي از اطرافيان نداشتم ...حال عجيبي داشتم .انگار منتظر بودم.اما منتظر چه. نمي دانستم..تقريبا ساعت 11 صبح بود که تلفن زنگ زد .حال جواب دادن نداشتم .اما انگار نيرويي مرا به طرف تلفن کشيد .گوشي را برداشتم.خانمي پشت خط بود.که از من خواست گوشي را به فلاني بدهم.گفتم خودم هستم.گفت من از دانشگاه تماس مي گيرم .يکي از افرادي که براي اين سفر ثبت نام کرده منصرف شده و جا براي يک نفر باز شده .اگر مي توانيد و مايليد که بياييد تا يک ساعت بايد در حياط دانشگاه باشيد .
خدايا چه مي شنيدم.نمي دانستم در آن لحظه چه بگويم.بغض اجازه صحبت کردن نمي داد.به هر ترتيبي بود چند بار تشکر کردم و گفتم حتما مي آيم منتظرم باشيد و قطع کردم.
چقدر آقاي مهرباني داريم ما شيعه و چقدر قدر نشناسيم...فقط کافيه از ته دل با خلوص کامل صداش بزنيم تا جوابمونو بده..
هنوز باورم نمي شد .احساس مي کردم خواب هستم اما نه! خواب نبودم .بيدار بودم .مولايم دعوتم کرده بود و من چقدر احساس شرم مي کردم از آن همه بي لياقتي خودم و عنايت آقا..
نمي دانم در آن يک ساعت چه شد و چه ها گذشت .فقط مي دانم که پس از يک ساعت در اتوبوس نشسته بودم .حال و هواي آن روزم چيزي بود که بهتر است چيزي راجع بهش نگويم..
اين سفر ؛سفر بسيار عجيب و در عين حال بسيار بزرگي برايم بود.با تمام وجودم حضور مولايم را درک مي کردم .آقا همين نزديکيها بود .تمام حرفها و سخنانم را مي شنيد و برايم آرامش عجيبي داشت...آن سفر هم با تمام شکوهش و عظمتش داشت تمام مي شد و باز همان حس و حال عجيب و دلتنگي بر گشتن.ديگر اين بار روي درخواستي را نداشتم.از ته دل فقط مي توانستم تشکر کنم که آقا اجازه دادند باز هم مهمانشان باشم.
آن سال هم گذشت و امروز باز هم ايام شعبان و دلتنگي هاي هميشگي..اما اين بار ديگر انتظار معجزه را ندارم .نه ثبت نامي از طرف دانشگاه صورت گرفته و نه ...اما دلم سخت گرفته.دلم براي آن چراغانيهاي قم ؛براي غربت جمکران حتي با وجود آن همه زائر؛تنگ شده..اما بيشتر از همه اينها دلم براي مولايم تنگ شده .خداوندا تا کي بايد ميلاد با شکوه آن يگانه هستي را بدون حضور خود ايشان جشن بگيريم.حتي جشنهايمان هم بوي دلتنگي و انتظار دارند.خدايا قسمت مي دهم به وجود آخرين حجتت در فرجش تعجيل بفرما..
عزيزانم ! اين عيد بزرگ رو به همه شما تبريک عرض مي کنم.شما رو به خدا روز نيمه شعبان براي فرج خيلي دعا کنيد.شايد امسال آخرين سالي باشد که شيعيان دور از امامشان اين روز بزرگ را جشن مي گيرند..
اين حقير را هم از دعاهاي خيرتان فراموش نکنيد..التماس دعا

                                        اللهم عجل في فرج مولانا صاحب الزمان

لینک نوشته
       

شب سردي است و من افسرده

راه دوري است و پايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده

مي کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سايه اي از سر ديوار گذشت

غمي افزود مرا بر غمها

فکر تاريکي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهاني

نيست رنگي که بگويد با من

اندکي صبر سحر نزديک است

هر دم اين بانگ برآرم از دل

واي اين شب چقدر تاريک است

خنده اي کو که به دل انگيزم؟

قطره اي کو که به دريا ريزم؟

صخره اي کو که بدان آويزم؟

مثل اين است که شب نمناک است

ديگران را هم غم هست به دل

غم من ليک غمي غمناک است

 

سهراب سپهری

 

لینک نوشته
       

                                            

سلام عزیزان .می دونم که اسم اینو نمیشه گذاشت وبلاگ نویسی ..وبلاگی که سالی دو سه بار بیشتر آپدیت نمیشه همون بهتر که تعطیل کنه ..

اما باور کنین خیلی وقت کم میارم درسا هر ترم سختتر می شن ومسائل دیگه باعث شدن کمتر توفیق پیدا کنم که سری بزنم و مطلب بنویسم.

الان هم داشتم برا امتحان فردا می خوندم که صدای اذان یه حال دیگه ای بهمم داد یهو یاد وبلاگم افتادم و دلم هواشو کرد گفتم پا شم چند کلمه ای بنویسم اما خوب دیگه چون وقتم کمه گفتم یکی از مطالبی که مدتها پیش از وبلاگ فانوس برداشته بودمو بزارم تا شما هم از این متن بسیار زیبا لذت ببرید ..

 

 

زهی خجسته زمانی که یار باز آید

اینجا هوا سرد است و برفی  ومن در کنار کلبه زمانه کنار پنجره ای...

عده ای کنار آتش مستند و پر هیاهو. چشمانشان چنان آتشین رنگ شده که به گمانم هرگز تاریکیها را نبینند و من...

من از نهایت شب حرف می زنم و از نهایت تاریکی...

 گاهی به آنها نگاهی می کنم . ولی بیشتر ... بلی باور کنید بیشتر چشم به بیرون دوخته ام . فانوس به دست گرفته ام .می دانید چرا؟

 چون کسی از دور دست چشم امید به این کلبه بسته . شاید که نشان مرا ببیند و از دلتنگی اش قدری کاسته شود. می خواهم تا خود سپیده منتظر بمانم .

می دانم که سپیده از فانوسهای ما رنگ می گیرد. پس بیایید! فانوسهایتان را نیز بیاورید. به آن مستان توجه نکنید ...  آنها ساعتی بعد به خواب می روند و سپیده را درک نخواهند کرد .بیایید با هم عهد ببندیم که گرمای آتش متزلزلمان نکند تا در حرارت خورشید وصال سرمای شب انتظار را از تن بدر کنیم.

   

 


 

لینک نوشته